شاعر شعر نو یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم بی خودتر از اینم کن

شکاری
خرید بند انداز برقی


ایزد آن شاه را بیامرزاد
اگر آن شاه جاودانه نزیست
این خداوند جاودانه زیاد
گل بخندد ز یاد این بر سنگ
آب گردد ز درد آن پولاد
انده او دل گشاده ببست
رامش میر بسته
ها بگشاد
شمع داریم و شمع پیش نهیم
گر بکشت آن چراغ ما را باد

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن

شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

دارم سر  پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
باران من خاک شو و بارورم کن

افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

حسین منزوی


وقت رفتن ملک به میر سپرد
لشکر خویش و بنده و آزاد
گفت بر تخت مملکت بنشین
تا به تو نام من بماند یاد
هرچه ویران شد از تغافل من
جهد کن تا مگر کنی آباد
اینت نیکو وصیت
و فرمان

  
نویسنده : فروشنده ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳٩٤