نویسنده غزل چون برگ گل در بسترم می‌گسترانی بوی خود خواب آخر

دوربین دید در شب حرارتی
خرید مونوپاد


قصاید فرخی سیستانی
همه بیابان زان روشنایی آگه شد
چو جان آذر خرداد ز آذر خرداد
برفت بر دم آن روشنی و از پی آن
به جستجوی سواران جلد بفرستاد
به جهد و حیله در آن روشنی همی
برسید
سوار جلد بر اسب جوان تازی
زاد

وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه می‌کنم
زیبایی‌ات را با بهار گاه اشتباه می‌کنم

از شرم سر انگشت من پیشانی‌ات تر می‌شود
عطر تنت می‌پیچد و دنیا معطر می‌شود

 گیسوت تابی می‌خورد، می‌لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می‌شود چون آبشاری موی تو

چون برگ گل در بسترم می‌گسترانی بوی خود
من را نوازش می‌کنی بر مهربان زانوی خود

آسیمه می‌خیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر
ای عشق من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر

من بی تو می‌میرم نرو، من بی تو می‌میرم بمان
با من بمان زین پس دگر هر چه تو می‌گویی همان

در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت
می‌خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت


بدان زمان که کم از بیست ساله
بود به زاد
مگو مگوی که چون کیقباد یا چو جم
ست
حدیث او دگرست از حدیث جم و قباد
چو زو حدیث کنی از شهان حدیث مکن
خطا بود که تخلص کنی همای به خاد
همیشه تا نبود نسترن چون سیسنبر
چنانکه تا نبود شنبلید چون شمشاد
همیشه تا که گل آبگون ز لاله
لعل

  
نویسنده : فروشنده ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٤